تعریف دلبستگی

تعریف دلبستگی
دلبستگی به طور کلی به پیوند‌های عاطفی بین افراد اطلاق می‌گردد و در واقع افراد برای ارضای نیازهای عاطفی خود بر یکدیگر تکیه می‌کنند. دلبستگی از یک مفهوم یونانی به نام storage که نوعی عشق بین والدین و کودک است، گرفته شده است (اسپنسر ، 1998؛ به نقل از دهقان، 1376).
در روان شناسی تحولی پیوند هیجانی که بین نوزاد با مادر یا جانشین مادر پیش می‌آید، دلبستگی نامیده می‌شود. این پیوند به گونه‌ای است که طفل در هنگام ناراحتی با آن فرد پناه می‌برد، از او نمی‌ترسد، نسبت به مراقبت شدن و به آرامش رسیدن توسط او علاقه نشان می‌دهد، برای برقراری و حفظ تماس بدنی یا چشمی با او تلاش می‌کند و همچنین هنگام جدایی از او مضطرب شده و واکنش نشان می‌دهد (پورافکاری 1373).
دلبستگی را می‌توان به صورت الگوهای تفکر، احساس و رفتارهای شخصی در رابطه‌ی نزدیک با مراقب، شریک عاطفی و دیگر افراد صمیمی تعریف کرد (بوتوناری و همکاران، 2007).
بالبی (1969) به تعامل مادر-کودک اشاره داشته و نتیجه‌ی عمده ی تعامل بین مادر و کودک را به وجود آمدن نوعی دلبستگی عاطفی بین آنان می‌داند. پیوند عاطفی با مادر سبب می‌شود که کودک دنبال آسایش حاصل از وجود مادر باشد، بخصوص وقتی که احساس ترس و عدم اطمینان پیدا می‌کند (ماسن و همکاران).
واترز (1978) بیان میکند که دلبستگی در واقع شامل رفتارهای دلبستگی است که ایجاد کنندهی نزدیکی به چهرهی دلبستگی است. این رفتارها شامل توجه داشتن، لمس کردن، نگاره کردن، وابسته یا متکی بودن و اعتراض به طردشدگی است.
از نظر انیزورث (1973) دلبستگی یک ارتباط عاطفی بین کودک با فرد خاص است.
شافر و امرسون (1964، فلانگان ، 1999؛ به نقل از پاکدامن، 1380) دلبستگی را به عنوان «تمایل فرد کم سن برای جستجوی مجاورت با بعضی از افراد همنوع» تعریف کرده اند. مک کوبی (1980، فلانگان، 1999؛ به نقل از پاکدامن، 1380) چهار ویژگی رفتاری خاص را مشخص کرده است: جستجوی مجاورت با مراقبت کننده‌ی اولیه، استیصال جدایی، لذت موقع دیدار مجدد و روی آوردن عمومی رفتاری به سوی مراقبت کننده ی اولیه.
ما از این تعاریف می‌توانیم بفهمیم که جستجوی مجاورت یک ویژگی کلیدی است و می‌تواند نسبت به هر شخصی یا شیء دیگر باقی بماند. یک مطالعه‌ی میدانی توسط اندرسن (1972، فلانگان، 1999؛ به نقل از پاکدامن، 1380) این جنبه‌ی دلبستگی را روشن می‌سازد. او کودکان را در یک پارک لندن مشاهده کرد و متوجه شد که براستی نادر است کودک زیر 3 سالی را ببینیم که قبل از آنکه بسوی مادر برگردد (شاید فقط برای لمس نوازی او یا نزدیک شدن به او) بیشتر از 200 فوت از او فاصله بگیرد، دلبستگی مثل یک تکه طناب نامرئی است. دومین جنبه‌ی کلیدی دلبستگی ماهیت تعاملی آن است. ماورر و ماورر (1988؛ به نقل از فلانگان، 1999؛ در پاکدامن، 1380) نوشتند “دلبستگی ها به وسیله ی یک چسب مادر‌زادی که ذخایر محدودی را به هم می‌پیوندند شکل نگرفته‌اند: آن‌ها درگرمی تعامل‌ها جوش خورده‌اند”.
به عبارت دیگر، دلبستگی بیش از “با هم بودن” صرف به تعامل دو نفر وابسته است.
کوششهای اخیر برای درک روابط نزدیک بزرگسالان از یک دیدگاه دلبستگی، قوی از کار اصلی بالبی در زمینهی دلبستگی و فقدان متاثر شده است (بالبی، 1980، 1973، 1969). بالبی فرآیند شکلگیری و شکست روابط عاطفی را کشف کرد، خصوصا او از چگونگی دلبسته شدن هیجانی کودکان بر مراقبتکنندگان اولیهشان و ناراحتی هیجانی در زمان جدایی از آنها بحث کرده است. بالبی از سویی به این باور رسید که کودکان به نزدیک شدن و تداوم ارتباط با مراقبت کنندهی اولیه برای سیراب شدن (کامیابی) هیجانی دارند و از سوی دیگر، نظریه‌های روانشناختی موجود برای توضیح شدت دلبستگی شیرخواران و خردسالان به مراقبت‌کننده و پاسخ‌های عمیق به جدایی را ناکافی دانست (برثرتون ، 1992: متی و نوللر ، 1996).
بالبی (1980، 1969، 1973) مفاهیم نظریه‌اش را از چنین منبع، مشتمل بر رفتار‌شناسی طبیعی، روان‌تحلیل‌گری، و نظریه‌ی نظام‌های مهار‌کننده بیرون کشیده است. همچنین نظریه وی بر پایه‌ی دامنه‌ی وسیعی از مشاهدات قرار دارد: مشاهده‌ی کودکان دچار اختلال و سازش نایافته در بیمارستان‌های روانی و مراکز کلینیکی، شیرخواران و خردسالانی که از مراقبت کنندگان اولیه شان در دوره‌های مختلف زمانی جدا شده بودند، مادر نخستینی‌های رده‌ی بالای غیر انسان (مادران میمون ها) و نوزادانشان. با این پایه‌ها فرمول‌بندی نظری، شرح تفضیلی تحول، کنش و باقی ماندن رفتار دلبستگی را تهیه کرده است (فنی و نوللر، 1996).
بالبی هماهنگ با اسلاف خود، قائل به نیازهای نخستین و ضروری برای ارضا (مثلا نیاز تغذیه) است وی این نکته را مورد تاکید قرار می‌دهد که افزودن بر نیازهایی که تاکنون به عنوان نیازهای نخستین در فرد شناسایی شده‌اند. یک نیاز دیگر نیز در واقع وجود دارد که تاکنون آن را ثانوی می‌پنداشتند؛ و این نیاز دلبستگی است. بی‌همتایی و بدیع بودن مفهوم دلبستگی در نظام “بالبی” در عین تکیه کردن بر آزمایشگری، بیان این فرضیه است که نیاز دلبستگی نیز نخستین است. یعنی از هیچ نیاز دیگری مشتق نشده است و نیازی اساسی برای تحول شخصیت است. بدینسان بالبی از “فروید” که برای وی نیازها تنها نیازهای بدنی هستند، فاصله می گیرد. چند از نظر “فروید”، دلبستگی کودک، یک کشاننده‌ی ثانوی است که بر نیاز نخستین تغذیه متکی است که فرضیه ی “بالبی” مبتنی بر نظریه‌ی رفتار غریزی است که حالت خاصی از این رفتار توسط “لورنز ” در مورد حیوان تحت عنوان نگاره‌گیری یا نقش‌بندی پیشنهاد شده است (منصور و دادستان، 1376).
دلبستگی محور اصلی نظریه بالبی است (بالبی، 1973 و 1980). مفهوم محوری و اصلی این نظریه به توضیح این نکته می پردازد که چگونه نوازد از نظر هیجانی نسبت به مراقب خود دلبسته می‌شود و در هنگام جدایی از او دچار تنش می‌گردد و پیوندهای اولیه بین کودک و مادر (مراقب) در قالب مدل ذهنی درون سازی شده و الگوی این ارتباط یعنی سبک‌های دلبستگی در طول زندگی نسبتا پایدار می‌مانند. نشانه‌ی اصلی رفتار دلبستگی این است که کودک به دنبال مراقبت کننده‌‌ی خود یا کسی که ارتباط نزدیک با او دارد، است و از عدم حظور او نگران می‌شود. بالبی از اصطلاح رفتار دلبستگی نه فقط برای پاسخ به جدایی کودک از مراقبت کننده استفاده می‌کند، بلکه آنرا واکنش طبیعی بر هر گونه آشفتگی عنوان می‌نماید (مظاهری، 1377).
اینزورث و همکاران (1978) با استفاده از “موقعیت ناآشنا” نوزادان را در یکی از سه سطح ایمن، نا ایمن اجتنابی و ناایمن اضطرابی دوسوگرا طبقه‌بندی کردند. ماین و سولومون (1986) در پژوهش‌های بعدی سبک‌های دلبستگی ناایمن آشفته را نیز به آن اضافه کردند (کندی و کندی، 2004). بر طبق نظر اینزورث همه ی کودکان با والدینشان دلبسته می‌شوند، اما احساس ایمنی آنان در ارتباط با بزرگسالان، متفاوت است. درجه‌ی سهولتی که یک کودک درمانده توسط مراقب خود به احساس امنیت دست می‌یابد، کیفیت دلبستگی نامیده می‌شود (برک، 1388).

این نوشته در مقالات و پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.