درمان مبتنی بر تعامل والد -كودك بر افسردگی کودکان

. موضع‌گيري نظري درخصوص درمان مبتنی بر تعامل والد -كودك

شیوه های تعامل والد – کودک، در گذر سده ها دگرگون شده است. در سه دهه اول میلادی قرن گذشته، یعنی بین سال های 1910 تا 1930 روش‌های تعامل والد – کودک تا حدود زیادی خشک و خشن بودند. متخصصان تعلیم و تربیت کودکان را به عنوان یک شیء فرض می‌کردند که می‌توان آن ها را به صورت نظام مندی شکل داد و شرطی کرد و به احساسات و احتیاجات طفل یا والدین و تغییرات اجتماعی و استعدادهای ژنتیکی و یا ویژگی های موقتی کودکان چندان توجهی نمی‌شد. در آن زمان به والدین توصیه می شد که با بغل کردن کودک به هنگام گریه کردن او را لوس نکنند، طبق برنامه ثابتی به او غذا بدهند (اعم از اینکه گرسنه باشد یا نباشند) و آداب توالت رفتن را در همان سال اول زندگی به او آموزش دهند. این روش کاملا خشک تا حدودی تحت نفوذ مکتب رفتارگرایی بود و هدف والدین این بود که عادت های پسندیده را شکل دهند و از بروز عادات ناپسند جلوگیری کرده یا آن ها را سرکوب کنند (اتکینسون و همکاران،،1389).

در دهه 1940 روند شیوه های تعامل والد – کودک در جهت سهل گیری و انعطاف بیشتر دگرگون شد. در این دهه نظریه تعامل والد – کودک، زیر نفوذ مکتب روانکاوی قرار گرفت، مکتبی که در آن بر امنیت عاطفی کودک و زیان های ناشی از کنترل شدید تکانه های طبیعی در کودک و تاثیر محرومیت های سنین پایین بر رفتار های بعدی کودک تاکید داشت. در 1940 علاوه بر نفوذ مکتب روانکاوی فروید، شیوه های تعامل بر اساس نظریه های بنیامین اسپاک نیز استوار بود. وی معتقد بود والدین باید از شم طبیعی خود پیروی کنند و از برنامه های انعطاف پذیری که هم با نیازهای خود آنان و هم با  نیازهای کودک سازگاری داشت استفاده کنند. این نگرش های آزادگرانه در مورد کودک در سال های 1940 پدیدار شد و با تاثیر مداوم مربیان مترقی مانند جان دیوئی و نوشته های روان شناسان بشر دوستی چون مزلو و کارل راجرز نیروی محرکه بیشتری پیدا کرد (هترینگتون،1387).

در اواسط دهه 1960 بر نقشی که علاقه پدر و مادر در محیط کودک ایفا می کنند تاکید زیادی شده است. به نظر می رسد در حال حاضر شاهد نوسانی در جهت عکس هستیم. چنین به نظر می رسد که امروزه والدین احساس می کنند که سهل گیری پاسخ گوی مشکل آنان نیست. اکنون متخصصان به والدین توصیه می کنند که در تعامل با  کودکشان کمی سخت گیرتر ولی فعال تر باشند. برخی از ویژگی های تعامل والد – کودک فعلی عبارتند از کنترل در حد اعتدال، انضباط محکم و حتی توسل به تنبیه در صورت لزوم. در عین حال والدین باید حدودی را برای کودکان تعیین کنند و در مواردی که فرزند قادر به قضاوت منطقی نیست، قدرت تصمیم گیری داشته باشند. در عین حال آن ها باید نظرات کودک را بشنوند و خود را با آن ها تطبیق دهند (ماسن و همکاران، 1389).

2-4-1. ماهیت و نقش تعامل والد – کودک

در سال های اخیر پژوهش های زیادی درباره عوامل خانوادگی موثر در رفتار و طرز فکر کودک صورت گرفته است. این پژوهش ها نشان می دهد در بین عوامل مختلفی که در پرورش شخصیت سالم در کودکان و نوجوانان موثرند، نحوه ی ارتباط والدین و کودک از اساسی ترین عوامل محسوب می شود (کاپلان و همکاران،2009).

.کودکان در سنین پایین تر به گونه ای پرورش می یابند که هرچه والدین احساس و درک می کنند و یا قلب آن ها به آن ها گواهی می دهد، جمع آوری و در لایه های زیرین شخصیت خود ذخیره می نمایند واساسا سازگاری و درک آن ها از جهان پیرامون، وابسته به نوع سازگاری و درک والدین است (انتن و گولان،2009).

چگونگي رابطه كودك با اعضاي خانواده و بخصوص مادر در سال هاي اوليه زندگي از اساسي ترين عوامل رشد شخصيت به حساب مي آيد و اگر اختلالي در اين رابطه عاطفي بوجود آيد، امنيت عاطفي كودك مختل مي‌گردد و در رفتار كودك اثر مي گذارد (ميلاني فر، 1391). يكي از اساسي ترين روشهاي ارتقاي سطح بهداشت روان در جامعه آموزش نحوه برقراري ارتباط صحيح و يادگيري ايجاد ارتباط موثر و درست بين افراد يك خانواده است، چرا كه تماس بين مادر و فرزند را مي توان شروع اولين و مهم ترين روزنه هاي ارتباطي بين دو انسان به شمار آورد، زيرا پيش از تولد و دوران زندگي جنيني، تشكيل اولين پيوندهاي ارتباطي بين مادر و كودك آغاز مي شود و پس از تولد تداوم مي يابد (جان‌یزرگی و همکاران،1387).

 

2-4-2. نظریه‌های مختلف پیرامون تعامل والد کودک

اندیشمندان مختلف با توجه به مکتب نظری خود هریک نظریاتی را پیرامون تاثیرات رابطه والدین با فرزندان بر رشد روانی اجتماعی و کیفیت زندگی روان شناختی کودک در بزرگسالی ارائه کرده اند. در ادامه برخی از مهم ترین این نظریه ها مورد بحث قرار می گیرد.

 

2-4-2-1. نظريه اريكسون

اریکسون تعامل والد- فرزند را بیشتر از بعد روانی- اجتماعی مطالعه می کند. از نظر او رشد روانی- اجتماعی انسان از همان روز نخست شروع می شود. اریکسون، تولد تا یک سالگی را مرحله اعتماد در مقابل عدم اعتماد نام می نهد. اگر کودک به محیط به خصوص مادر اعتماد کند، محیطی اساسا ایمن و رضایت آمیز برای او شکل می گیرد. در این محیط مادر پاسخ گویی مطمئن و امن برای نیازهای کودک است و به او کمک می کند تا به دنیا و زندگی اعتماد داشته باشد. امید، مایه و انگیزه اصلی زندگی در این مرحله شکل می گیرد. در مرحله بعدی تحول روانی_اجتماعی، تعامل کودک با مادر و حتی با پدر بیشتر می شود (فیست و فیست،1388).

در سه مرحله ابتدايي از مراحل هشت گانه اريكسون[1]، هيجانات جزئي از مراحل هستند، مانند مرحله دوم كه خودكفايي در مقابل هيجان شرم و ترديد و در مرحله سوم كه ابتكار در مقابل هيجان گناه قرار مي گيرند. هيجانات پيامدي از مرحله رشدي مي باشد مانند مرحله اول كه اعتماد اساسي در مقابل بي اعتمادي منجر به هيجان اميد يا نااميدي خواهد شد. اولين بحران رواني بزرگ كودك در زندگي هنگامي پديدار مي شود كه رفتار مادر غيرقابل اعتماد، ناكامي و طردكننده باشد. چنين رفتاري در كودك موجب ايجاد ترس، سوءظن و اضطراب نسبت به تمام دنيا و به خصوص نسبت به انسان ها مي شود. اين عوامل در مراحل بعدي رشد شخصيت تاثير سويي بر جاي مي گذارند (احدي و بني جمالي، 1387).

2-4-2-2. نظريه راجرز

عزت نفس عبارت است از ارزيابي مداوم شخص نسبت به ارزشمندي و خويشتن خود. عزت نفس نوعي قضاوت نسبت به ارزشمندي وجود خود است. طبق نظريه راجرز اين احساسات عزت نفس در اثر «نياز به نظر مثبت» ديگران بوجود مي آيد. نياز به نظر مثبت ديگران در قالب  بازخورد ها، برخوردهاي گرم و محبت آميز، احترام صميمت، پذيرش و مهرباني از طرف ديگران در محيط و به خصوص اولياي كودك دريافت مي شود (کمپل،2006).

راجرز معتقد است كه كودك از همان اول زندگي به محبت و مهرباني نياز دارد و اگر اولياي طفل، محبت بدون قيد و شرطي به او بكنند، بعد ها از چنان عزت نفسي برخوردار مي شود كه لزومي به طرد كردن تجارب واقعي نمي بيند. ليكن اگر اولياي كودك به طور مشروط به او مهر و محبت كنند يا درباره او نظر مثبت بدهند، كودكتجربه هايي را كه با خودپنداره او هماهنگ نباشد، طرد و انكار مي كند. به نظر راجرز اصل و ريشه خودپنداره و علت تلاش در جهت حفظ ثبات و هماهنگي آن، كوشش طفل براي كسب و حفظ محبت است (احدي،1387).

2-4-2-3. نظريه فروید

 

می دانیم که کودک انسان برای رشد خویش نیاز به زمان طولانی وابستگی به دیگران دراد و کاملا به تغزیه جسمی و روانی والدین وابسته و متکی است. کودک الگوهای رفتاری کلامی و غیرملامی والدین را برای حفظ امنیت درونی خود نیاز دارد(فروید، 1946). اولین عضوی که از بدو تولد به عنوان ناحیه لذت زا[2] بودن در بدن می باشد دهان ست. نیروی لذت از هنگام به دنیا آمدن در این ناحیه متمرکز می شود و تمام فعالیت های نوزاد برای تامین لذت دهانی[3] است. هدف مرحله، کسب لذت دهانی، بی شک حفظ بقای وجود توسط غذا و خوراک است، در نوزاد خیلی زود دیده می شود که مکیدن پستان مادر احساس رضایتمندی دارد که آن جدا از خوردن است و بلکه در وضعیت آغوش گرفته شدن تناس لب با پستان نوعی نوازش است که برای کودک حیاتی است. این لذت مکیدن پستان مادر را سکسوآلیته[4] می نامیم (فروید، 1938؛ نقل از هلر،1389).

2-4-3. تعامل والد کودک در رویکرد تحولی- تفاوت‌های فردی مبتنی بر ارتباط

از قرن بیستم تا کنون نظریه‌های متعددی در زمینه رشد مهارت‌های اجتماعی کودکان مطرح شده است، از جمله نظریه های رفتاری، پردازش اطلاعات، کردار شناسی و نظریه های سیستمی که هر کدام باعث پیشرفت علمی در حیطه روانشناسی تحولی شده و تاثیرات مهمی در حیطه نظری و عملی تعلیم و تربیت و روانشناسی داشته اند. با وجود این، نظریه‌ها از این حیث که با تجزیه کلیت انسان و تقسیم او به ابعاد مختلف جسمی، شناختی، عاطفی، اخلاقی و اجتماعی تصویر غیر یکپارچه‌ای از تحول روانشناختی انسان ارائه داده اند، مورد انتقاد قرار گرفته اند. عدم توجه به نقش محوری هیجان ها در رشد روانشناختی انسان شامل هوش، تفکر، خودآگاهی و تنظیم رفتار از دیگر انتقاد هایی است که به نظریه های تحولی معاصر ارائه شده است. رویکرد تحولی- تفاوتهای فردی مبتنی بر ارتباط  (DIR) به عنوان چهارچوبی یکپارچه نگر به تحول روانشناختی انسان تلاش دارد تا با استفاده از آخرین یافته های علوم عصبی- شناختی، روانشناسی تحولی، زبان شناسی، ارتباطات و تجربیات بالینی مدلی جامع از رشد انسان ارائه دهد که در آن چگونگی تحول یکپارچه انسان توصیف و تبیین شود (امین یزدی،1391).

این رویکرد به متخصصین نقشه‌ راهی را ارائه می‌دهد که بر اساس آن می‌توانند تحول فرایند‌های رشدی مختلف را در کودکان مورد ارزیابی قرار داده و در صورت بروز ناهماهنگی با معیارهای رشدی، اقدامات درمانی را انجام دهند. از آنجا که الگوهای هیجانی و رفتاری در بزرگسالی دشوارتر تغییر می کنند، حل مشکلات کودکان نه تنها جنبه درمانی دارد، بلکه نوعی پیشگیری محسوب می شود (اسماعیلی نسب، علیزاده، احدی، دلاور و اسکندری، 1389).

رویکرد تحولی- تفاوت های فردی مبتنی بر ارتباط، نخستین بار توسط گرینسپن در سال 1997 مطرح شد. طبق این رویکرد رشد محصول ارتباط متقابل عوامل روانشناختی، اجتماعی و فیزیولوژیکی است. در این رویکرد هیجانات یک عامل کلیدی در رشد می باشد و چون هیجانات از دل روابط برمی خیزد، روابط اجتماعی و هیجانی نقش بنیادی را در این رویکرد ایفا می کند (والتز،2005).

این مدل از نتایج تحقیق شش ساله گرینسپن و همکاران در سال 1987 الهام گرفت که در آن به بررسی خانواده های در معرض خطر و کودکان دارای چالش تحولی در طی دوران نوزادی و کودکی پرداختند. مدل تحولی- تفاوت‌های فردی مبتنی بر ارتباط، چهارچوبی نظری و کاربردی برای مداخله ای جامع است که به بررسی ظرفیت‌های تحولی عملکردی کودکان با توجه به شیوه پردازش مبتنی بر مشخصات بیولوژیکی، روابط خانوادگی و الگوهای تعاملی منحصر به فرد کودکان می پردازد (گرینسپن،2003).

طبق این دیدگاه، هیجانات در رشد تحول 1 و سلامت روان 2 آدمی نقش بارزی دارند. تاثیرات فراوان مبادلات هیجانی بر ظرفیت های پایه و بنیادینی چون شکل گیری ارتباط ها، عزت نفس و کنترل تکانه ها از لحاظ علمی تایید شده است (هاشم زاده،1391).

بسیاری از رویکردهای تحولی نگر، تنها بر نشانه یا نشانگان مرضی کودک تمرکز دارند اما رویکرد تحولی- تفاوت های فردی مبتنی بر روابط (DIR)، علاوه بر نشانگان مرضی، بر جایگاه تحول فرد و نشانگان سلامت روانی فرد نیز تمرکز دارد و طبق آن هر رفتار فرد نتیجه کار همه اعضای تیم ارگانیسم است. همچنین در این رویکرد ابعاد انسانی از یکدیگر مجزا نیستند که در بررسی تحول بتوان تنها بر روی نشانه یا نشانگان مرضی تمرکز نمود. اختلال در این رویکرد نتیجه خارج شدن از مسیر طبیعی تحول است و کودکی که رشد طبیعی متناسب با سنش نداشته باشد دچار اختلال می شود و به اصطلاح از مسیر تحول منحرف شده است. در این رویکرد، پلکانی تحولی به نام سطوح رشد هیجانی کارکردی ترسیم می شود که رشد طبیعی و به هنجار کودک، مستلزم گذر از این پلکان تحولی می باشد. انحراف کودک از مسیر طبیعی رشد در هر مرحله، امکان بروز اختلال یا اختلالاتی را در آینده، افزایش می‌دهد. بنابراین شناسایی نقطه یا نقاط ایجاد کننده انحراف برای جهت درمان هر چه سریعتر کودک موثر بوده و از این طریق می توان وی را به مسیر اصلی رشد بازگرداند (گرینسپن،2006).

طبق دیدگاه گرینسپن (2006)، رویکرد (DIR) دارای سه مولفه اصلی می باشد که عبارتند از:

1- سطح رشد هیجانی کارکردی (D)

2- تفاوت های فردی در حس، تعدیل، پردازش و طرح ریزی حرکتی (I )

3- روابط و تعاملات (R ).

در ادامه به تفصیل هریک از این موارد مورد بحث قرار می‌گیرد.

2-4-3-1. رشد هیجانی کارکردی (D)

این پلکان تحولی به این دلیل «هیجانی کارکردی» نامیده شده است که آنها بسیاری از توانمندی های دیگر کودک را هماهنگ می سازند. در واقع این هیجانات هستند که ابعاد مختلف وجود آدمی مثل حواس، عضلات، حافظه، توجه و غیره را سازمان می دهند و تعیین می کنند که کودک به توانایی هایی همچون بکارگیری سیستم حرکتی و ماهیچه برسد. تنها یک اسباب بازی مطلوب و یک کشش هیجانی است که می‌تواند کودک را به جستجوی آن بکشاند و این جستجو و یافتن، مهارت حل مسئله دیداری- شنیداری و ادراکی- حرکتی نوزادان را رشد می دهد. گرینسپن معتقد است که هیجان رهبر تیم رفتار است و تمام رفتارها را تنظیم می‌کند. وی معتقد است که هیجان به دلیل واقعیتی که به رمزگردانی دو گانه مشهور است نقش تنظیم کنندگی دارد. مغز از هر تجربه حسی، دو نوع رمزگردانی انجام می دهد. رمز گردانی حسی و رمز گردانی هیجانی یعنی مغز همزمان که از محیط، محرک ها را دریافت می کند پردازش هیجانی نیز انجام می دهد که آیا این حس خوشآیند بود یا نه. بنابراین از همان لحظات اول عمر این هیجانات هستند که بخش های مختلف ذهن نوزاد را هماهنگ می کنند و آن را قادر می سازد تا با دیگران و به شیوه ای منسجم عمل نماید (گرینسپن،2006).

هدف مداخلات درمانی که همخوان با نظریه تحولی- تفاوت های فردی مبتنی بر ارتباط عمل می‌کنند، کمک به کودکان در رسیدن به مراحل تکاملی در رشد عاطفی و ذهنی است. کودکی که بتواند مراحل تکاملی خود را به خوبی پشت سر بگذارد و از این مسیر منحرف نشود، به سلامت روان خود دست خواهد یافت. در واقع مداخلاتی که به درمان تعامل والد- کودک می پردازند، باید مهارت های کلامی، حرکتی و یا شناختی را به صورت منفرد هدف قرار ندهند و در عوض این حوزه را با تاکید بر تحول هیجانی مد نظر قرار دهند (امین یزدی،1391).

2-4-3-2. تفاوت های فردی (I)

کودک تحت تاثیر عوامل ژنتیک، اثرات دوران بارداری و یا بعد از تولد، در قابلیت های احساس، ادراک، پردازش و سازماندهی با یکدیگر تفاوت دارند. این تفاوت‌های فردی بر چگونگی عملکرد کودکان اثر می گذارند و در واقع بسته به چگونگی دریافت، پردازش و سازماندهی اطلاعات ورودی حسی، رفتار آنان تغییر می کند. در واقع رویکرد (DIR) معتقد است که تفاوت های افراد به سیستم عصبی آنها بر می گردد. سیستمی که اطلاعات را از محیط بیرون دریافت می کند، پردازش کرده و به بدن دستور اجرا می‌دهد . کودکان با ظرفیت های زیستی متفاوت وارد تعامل با دیگران می شوند و در نتیجه تعاملات تاثیرات متفاوتی بر آنها می گذارد. البته عوامل زیستی سرنوشت نهایی فرد نیستند بلکه پتانسیلی برای نوعی از تعامل هستند. اختلال و یا بهداشت روانی و رشد روانشناختی تحت تاثیر تفاوت‌های فردی و در تعاملی پویا با محیط تربیتی رخ می دهند (گرینسپن و شانکر،2004).

2-4-3-3. روابط و تعاملات (R)

نتایج پژوهش‌های اخیر که نشان دهنده اهمیت سال‌های اولیه کودکی بر تحول آینده او است، موجب تمرکز بیشتری بر تجارب اولیه و به ویژه روابط کودک با مراقبت اولیه خود شده است. این پژوهش ها نشان داده که روابط حمایت کننده اولیه کودک- مراقب می‌تواند هموار کننده مسیر تحولی آینده کودک به ویژه در زمینه مهارت های اجتماعی و سلامت روانی باشد (سید موسوی و همکاران،1392). در واقع می توان گفت ترمیم مشکلات کودکان آن هم توسط کسی که خود در درون چرخه نگرانی ها قرار دارد یعنی والدین، می تواند به نحوی سیکل معیوب رفتارها را دچار نوسان یا تغییر کند (تکلوی،1390).

2-4-4. درمان مبتنی بر تعامل والد – کودک

درمان مبتنی بر تعامل والد- کودک (PCIT)، یک رویکرد درمانی است که تکنیک‌های رفتاری و سنتی را در درمان مشکلات رفتاری کودکان، یک‌پارچه می‌کند. درمان تعامل والد- کودک، درمانی است که از لحاظ تجربی مورد حمایت بوده و برای درمان اختلالات رفتاری در کودکان و خانواده‌هایشان طراحی شده‌است. هدف از ایجاد درمان تعامل والد – کودک این بود که از سوء رفتاری که والدین با فرزندانشان دارند، جلوگیری به عمل آید (کندی و همکاران،2014).

این درمان به والدین کمک می‌کند تا با کودکانشان روابطی گرم و پاسخگرانه برقرار سازند و رفتارهای کودک را به طور موثرتری مدیریت نمایند. درمان تعامل والد- کودک بر این فرض استوار است که بهبود تعامل والد- کودک منجر به بهبود عملکرد خانواده و کودک خواهد شد (فوت و همکاران،1998).

درمان تعامل والد- کودک بر اساس دو نظریه دلبستگی و یادگیری اجتماعی پایه‌ریزی شده است. بر اساس نظریه دلبستگی بالبی (1982،1979،1973، به نقل از فینی،1999) همه کودکان دلبستگی به مراقبت کننده را تشکیل می‌دهند، اما کیفیت این دلبستگی کاملا متفاوت از یکدیگر است. کودکانی که مراقبت کننده را حساس، پاسخ ده و قابل دسترسی می یابند، به دلیل برخورداری از عواطف دیگران، خود را ارزشمند دانسته و این توقع را به مشارکت کنندگان اجتماعی دیگر گسترش می دهند. در مقابل، کودکی که مراقبت کننده را غیرقابل دسترس، غیرقابل پیش بینی و غیر پاسخ ده می یابند، این انتظار را شکل می دهند که دیگران نیز قابل اعتماد و قابل دسترس نیستند (آمبر و کارول،2009).

توقعات شخص درباره خود و دیگران براساس آن چه بالبی به الگوهای شخص و دیگران ارجاع می دهد، براساس دوره ی نوزادی، کودکی و نوجوانی ساخته می شود. کودکانی که پیوسته مراقبت کنندگان خود را پاسخ ده و قابل دسترس می یابند، خودشان را برای انجام کنش بر روی محیط موفق دانسته و برای ارتباط با همسالان پیش قدم می‌شوند. نظریه بالبی پیش بینی می کند که دلبستگی با مراقبت کننده، کیفیت روابط دیگر و کنش های متقابل اجتماعی را در آینده زیر نفوذ قرار خواهد داد. یک دلیل منطقی برای این ارتباط این است که وابستگی والدین ممکن است مجموعه ای از توقعات و انتظارات را درباره چگونگی برقراری ارتباط با دیگران و چگونگی تفسیر فعالیت دیگران فراهم کند (بالبی 1973؛ نقل از بانس،2004). به عبارت دیگر کودکانی که ارتباطی باز و پاسخ ده به نیازهای عاطفی را به وسیله ی والدین شکل داده‌اند، ممکن است این ویژگی را در ارتباطات دیگر اتخاذ کنند (بتانی و لورن،2008).

تئوری دلبستگی به ماهیت پیوندهای عاطفی بین کودک و مراقبت کنندهای اولیه[5] در دوران ابتدائی زندگی و تاثیر آنها بر رشد اجتماعی انسان اهمیت می دهد. این نظریه دلایل گرایش نسبت به این پیوند عاطفی قوی با یک شخص را بیان می کند. بر اساس تعامل بین کودک و مراقبت کننده اولیه، یک کودک مدل کاری[6] که در برگیرنده قضاوت و ارزیابی خود و دیگران است را رشد می دهد (آبارگ و ایمام اقلو[7]، 2010). تلاش والدین در جهت فراهم آوردن امنیت و حمایت از کودک، نقش عمده ای در تحول اجتماعی کودک ایفا می‌کند. حساسیت والدین به نیازهای کودک  و از نظر عاطفی در دسترس بودن والدین رابطه والد- کودک را مشخص می‌کند در صورت فراهم آمدن این شرایط سبک دلبستگی ایمن[8] در کودک رشد می کند، از این  نوع جهت گیری به عنوان درونی سازی یک مدل کاری مثبت[9] خود و دیگران نیز یاد می‌شود. این نوع جهت گیری برای روابط آینده مبنای امنی فراهم می‌کند (آمبر و کارول،2009).

درمان تعامل والد- کودک در زمینه‌های مربوط به شکل‌ دادن نحوه پاسخ‌دهی مناسب والدین به نیازهای عاطفی کودک، وام‌دار نظریه دلبستگی می‌باشد. بر این اساس در درمان تعامل والد- کودک تاکید می‌شود که والدین باید به گونه‌ای رفتار کنند که نیازهای عاطفی و امنیتی کودک به موقع پاسخ‌ داده شود تا وی محرومیت هیجانی را تجربه نکند. از سوی دیگر، درمان تعامل والد- کودک تاکید دارد که این پاسخ‌دهی باید در چارچوب مشخص و محدود شده‌ای باشد تا کودک بتواند خود را با شرایط دنیای واقعی سازگار کند. این چارچوب و محدودیت در پاسخ‌دهی از رویکرد یادگیری اجتماعی گرفته‌شده است (کندی و همکاران،2014).

رویکرد یادگیری اجتماعی با مردود شدن شناختن دیدگاه هایی که معتقدند انسان با نیروهای درونی برانگیخته می شود و یا آن هایی که انسان را دست بسته در اختیار محیط می‌دانند، براین باور است که رفتار انسان را می‌توان از طریق تعامل انسان و محیط تبیین کرد، فرایندی که باندورا آن را جبرگرایی دو جانبه می نامد. انسان تحت تاثیر نیروهای اجتماعی است، ولی نحوه برخورد با آن‌ها را خود انتخاب می‌کند. انسان هم نسبت به شرایط محیطی واکنش نشان می‌دهد و هم فعالانه آن ها تفسیر کرده و بر موقعیت ها تاثیر می گذارد. همان قدر که موقعیت ها، انسان را شکل می دهد، انسان نیز موقعیت را انتخاب می کند و همان قدر که انسان از رفتار دیگران تاثیر می‌گیرد، در رفتار دیگران نیز تاثیر می گذارد (بندورا،2006).

طبق نظریه شناختی- اجتماعی، تهیه و تدارک سرمشق های اجتماعی که در سال‌های اولیه زندگی توسط والدین فراهم می‌گردد، یک وسیله ضروری در انتقال و تغییر مهارت‌های اجتماعی در موقعیت هایی است که ممکن است خطاها به نتایج پرهزینه و یا مهلک و کشنده ای منجر شوند. در واقع اگر یادگیری صرفا بر اساس نتایج خوشایند و ناخوشایند ایجاد می‌شد، اغلب مردم در جریان جامعه پذیری شدن جان خود را از دست می دادند (باندورا،1996؛ به نقل از پروین،1388).

با توجه به دو رویکرد یادگیری اجتماعی و دلبستگی، درمان مبتنی بر تعامل والد- کودک به والدین آموزش می‌دهد اولا  با کودکانشان با گرمی، توجه و به شیوه پاسخ‌گرانه تعامل داشته‌ باشند (هود و آیبرگ، 2003) و ثانیا در ارتباط با آن‌ها به عنوان سرمشق‌‌های رفتار اجتماعی تعمل کنند تا کودکان بتوانند نقش‌های اجتماعی را از این طریق فراگیرند و در نهایت به خودنظم‌دهی برسند (شرمن و همکاران،1998).

درمان تعامل والد- کودک استاندارد، دارای دو مرحله است که به صورت مرحله تعامل با جهت‌گیری کودک (CDI) و مرحله تعامل با جهت‌گیری والد (PDI) مشخص می‌شود. مرحله تعامل با جهت‌گیری کودک، بر تغییر کیفیت روابط والد- کودک تمرکز می‌کند. در این مرحله مهارت‌های تعاملی غیر مستقیم به والدین آموزش داده می‌شود و همچنین به آن‌ها آموزش داده می‌شود تا هنگام بازی با کودکانشان، گرمی، پاسخ‌گری، توجه و پاداش دادن را افزایش دهند. تقویت افتراقی رفتارهای کودک به صورت پاداش به رفتارهای مناسب و نادیده گرفتن رفتارهای ناخواسته، کمک می‌کند شکل مثبتی از مدیریت رفتار در طی مرحله تعامل با جهت‌گیری کودک به وجود آید. درمان تعامل والد- کودک بر این اساس شکل گرفته است که تعارض بخش طبیعی از رابطه والد- کودک می‌باشد و گاهی اوقات به علت تغییرات رشدی شدت بیشتری پیدا می‌کند و به صورت کشمکش و تنش بین والد و  فرزند جلوه‌گر می‌شود. بنابراین هدف درمان باید سازگار کردن هریک از والدین با تغییرات رفتاری ناشی از رشد کودکان باشد (کولی و همکاران،2014).

والدین یاد می‌گیرند تا مهارت‌های سازگاری را هنگام بازی با کودکانشان به کار برند. در طی این مرحله، به والدین آموزش داده می‌شود تا رهبری کوشا در بازی را با دادن توجه مثبت به صورت برگرداندن و انعکاس رفتارهای کودک به خودش، تقلید از وی و توصیف رفتارهای کودک، هدایت کنند. والدین یاد می‌گیرند تا رفتارهای منفی را در کودک نادیده بگیرند و از دستور دادن، انتقاد کردن و سوال کردن هنگام بازی، بپرهیزند.  در مرحله تعامل با جهت‌گیری کودک، به کودک اجازه داده می‌شود تا تعاملات را هدایت کند که این امر می‌تواند احساس کنترل را در کودک پرورش دهد و رشد روانشناختی را برای او فراهم آورد. گاهی اوقات تعاملات والد- کودک به دلیل خواسته های متقابل صحیح یا اشتباه والد و کودک می‌تواند به صورت دخالت در فرایند رشدی کودک ظاهر شود. اگر در این مواقع کودک مرجع تصمیم‌گیری باشد، هم می‌تواند با مفهوم اراده آشنایی پیدا کند و هم مشکلی بین والد- فرزند پیش نخواهد آمد (لنگ و همکاران،2014).

در مرحله تعامل با جهت‌گیری والدین، شیوه‌های برقراری ارتباط مطلوب و دادن دستورالعمل‌های متناسب با سن کودک به والدین آموزش داده می‌شود. با استفاده از اصل تغییر رفتار آشکار، والدین یاد می‌گیرند تا به نبال فرمانبری یا نافرمانی کودک، پیامدهای مثبت یا منفی ارائه کنند. درمانگر نیز به والدین کمک می‌کند تا یاد بگیرند  رفتارهای کودک، چگونه در محیط اجتماعی شکل گرفته و حفظ می‌شود (اسچومن و همکاران، 1998).

2-4-5. درمان تعامل والد- کودک برای کودکان دارای اختلالات اضطرابی

همان‌طور که ذکر شد، رابطه والد و کودک نقش مهمی در بروز و پیش‌گیری از علائم آسیب‌شناسی روانی در کودکان دارد، لذا از آنجایی که درمان تعامل والد- کودک، تعامل فی‌مابین والد و کودک را مخاطب قرار می‌دهد، می‌تواند در درمان رفتارهای مرتبط با اضطراب کودکان مفید باشد. برخی از مطالعات پیشنهاد می‌کنند که پاسخ‌های والدین به اضطراب کودکان باعث حفظ و نگهداری اختلالات اضطرابی در کودک می‌شود (فیشر و همکاران،1999). الگوهای تقویت مثبت و منفی در هنگام جدایی، می‌تواند واکنش‌های ترس را در کودک تقویت کند. درمان تعامل والد- کودک به والدین آموزش می‌دهد که چگونه این تقویت کننده‌ها راتغییر دهند تا واکنش‌های ترس کودک، تقویت نشده و از بین برود. به طور مشابه، بهبود دلبستگی که به دنبال درمان تعامل والد- کودک رخ می‌دهد، می‌تواند به کودک کمک کند تا هنگام دوری از والدین، احساس امنیت بیشتری کند و در نتیجه قادر باشد بدون پریشانی از والدین جدا شود. در نتیجه تعامل مناسب والد- کودک، والد به پایگاه امنی برای تجربه دنیایی بیرونی برای کودک تبدیل می‌شود، فلذا کودک می‌تواند بدون اضطراب بخاصر جدا شدن از والدین، به سیر در محیط بپردازد (کندی و همکاران،2014).

از آن‌جایی که درمان تعامل والد- کودک یک برنامه آموزشی خوب برای والدین مخصوصا برای استفاده در کودکان پیش‌دبستانی است و همچنین از آن‌جایی که  هدف درمان تعامل والد- کودک افزایش گرمی، پذیرش و تعاملات مثبت والدین و کودک است، احتمالا درمان تعامل والد- کودک دلبستگی ایمن بین والدین و کودک را بهبود می‌بخشد. گرمی و دلبستگی بهبود یافته به دنبال شرکت در جلسات درمان تعامل والد- کودک، می‌تواند به احساس امنیت در کودک کمک کند و در نتیجه، کودک با پریشانی کمتری از والدین جدا شود. به علاوه، درمان تعامل والد- کودک همه مهارت‌های خاصی که محققان اضطراب کودک به عنوان اصول ضروری در آموزش والدین در نظر می‌گیرند، با هم تلفیق می کند؛ مانند افزایش توجه والدین، آموزش والدین برای تقویت افتراقی رفتارهای کودک، آموزش والدین برای شکل‌دهی رفتار کودک و آموزش والدین در رابطه با دادن توصیه‌های شفاف به کودکان. در نتیجه انتظار می‌رود درمان تعامل والد- کودک در کاهش واکنش‌های اضطرابی کودکان موثر باشد. در واقع اثربخشی درمان والد- کودک به واسطه آموزش کنترل رفتار خود و کودک در والدین است (لنگ و همکاران،2014).

به نظر می‌رسد که درمان تعامل والد- کودک مستقیما سبک والدینی را اصلاح می‌کند. از سوی دیگر در تحقیقات مختلف اثبات شده که سبک والد‌گری والدین با اضطراب کودکان مرتبط است (آنتن و گولان،2009). در نتیجه به نظر می‌آید درمان تعامل والد- کودک، درمان بالقوه موثری برای اختلالات اضطرابی کودک باشد (پینکاس و همکاران،2005).

یک مرحله مهم و اساسی در درمان تعامل والد- کودک برای رفع نشانه‌های اضطرابی کودکان، مرحله تعامل با جهت‌گیری شجاعت (BDI) می‌باشد. در جلسات آموزشی مختص مرحله تعامل با جهت‌گیری شجاعت، به والدین در مورد ماهیت اضطراب، جرخه اضطراب، اهمیت آموزش کودکان برای اجتناب نکردن از موقعیت‌ها و دستورالعمل‌های موثر برای تمرین مواجهه در موقعیت‌های برانگیزاننده اضطراب، آموزش‌های لازم را ارائه می‌دهد. هدف نخست مهم جلسات تعامل با جهت‌گیری شجاعت، آموزش دادن به والدین در مورد چرخه اضطراب و عواملی که سبب حفظ و نگهداری آن در کودکان می‌شود، است. هدف دوم، آموزش والدین در مورد اهمیت به کارگیری مهارت‌های ‌آموزش‌داده شده در مرحله تعامل با جهت‌گیری کودک درمان تعامل والد- کودک، در موقعیت‌های برانگیزاننده اضطراب است. سومین هدف این است که به والدین در مورد اهمیت اجتناب نکردن از موقعیت‌هایی مانند موقعیت‌های جدایی و روش‌های مناسب برای به کارگیری تمرین‌های مواجهه با کودکان، توضیح داده شود. در واقع هدف از این مرحله این است که والدین از تجربه اضطراب در فرزندشان آشفته نشوند و اضطراب فرزندشان را تحمل کنند (کولی و همکاران،2014).

این جلسات با توضیحاتی در مورد ماهیت اضطراب شروع می‌شود. به والدین آموزش داده می‌شود که اضطراب جزء هیجانات طبیعی بشر بوده و برای کودکان نیز مضر نمی‌باشد. والدین آموزش می‌بینند که به کودک یک اختلال اضطرابی را نسبت ندهند، چرا که اختلالات اضطرابی احتمالا از تاثیرات همایند چندین عامل به وجود می‌آیند. ارتباط بین افکار، احساسات و رفتارها به والدین توضیح داده می‌شود. همچنین به والدین در مورد رفتارهای والدینی خاصی که ناخواسته واکنش های اضطرابی را در کودکان تقویت می‌کند و اینکه چطور اصلاح این رفتارها بر چرخه اضطراب تاثیر می‌گذارد، آموزش داده می‌شود. در نهایت والدین مفهوم مواجهه و منطق کمک به کودکان را فرا می‌گیرند تا کودکان تمرین کنند گام‌های کوچکی را به سوی اهداف بزرگ بردارند تا قدرت تحملشان هنگام جدایی از والدین یا مراقبین اصلی افزایش یابد. در مورد سلسله مراتب ترس و اجتناب، با والدین بحث می‌شود تا موقعیت‌هایی که لازم است در درمان بر آن‌ها بیشتر تمرکز شود، مشخص گردد (پیکاس و همکاران،2005).

 

[1] .Erikson,E.

[2]Erogene

[3] Oral pleasure

[4] Sexuality

[5]. Primary care-giver

[6]. Working model

[7]. Abarg & Imamoglu

[8]. Secure attachment orientation

[9]. Positive working model

Author: 92