شخصیت و نظریه های شخصیت از دیدگاه روانشناسی

شخصیت: تعاریف و مفاهیم

شخصیت را می‌توان آن الگوی معین و مشخصی از تفکر، هیجان و رفتار تعریف کرد که سبک شخصی فرد را در تعامل‌های او با محیط مادی و اجتماعیش رقم می زند. اگر در زندگی روزمره از ما بخواهند که شخصیت کسی را توصیف کنیم، از صفاتی نظیر باهوش و برونگرا یا با وجدان از این قبیل استفاده می‌کنیم. روان شناسان شخصیت همواره کوشیده‌اند با ضابطه‌مند کردن نحوه استفاده از صفات شخصیتی در زندگی روزمره، به روش‌هایی رسمی برای توصیف و سنجش شخصیت دست یابند. آن‌ها برای فراتر رفتن از مفاهیم متداول در مورد صفات شخصیت در سه جهت خاص تلاش می‌کنند. اولاً می‌کوشند مجموعه اصطلاحات وصفی را به دسته‌های کوچکی از صفات تقلیل دهند که هم بتوان با آن‌ها کار کرد و هم بتوان انواع و اقسام شخصیت‌های بشری را در قالب آن‌ها توصیف کرد. دوماً می‌کوشند از ابزارهایی پایا و معتبر برای سنجش صفات شخصیتی کمک بگیرند، و سوماً برای کشف روابط صفات با هم و با رفتارهای مختلف پژوهش‌های آزمایشگاهی انجام می‌دهند.

شخصیّت موضوعی پیچیده و دارای جنبه‌های گوناگونی است. نظریه‌های متنوّع و مختلفی درمورد چگونگی شکل گیری و ویژگی‌های شخصیّت عرضه شده است. روان شناسان بیشتر به این موضوع پرداخته و سعی کرده‌اند پاسخگوی سؤال‌های مربوط به شخصیّت انسان باشند. نظری اجمالی به تعاریف متعدّد شخصیّت نشان می‌دهد که، تمام معانی شخصیت را نمی‌توان در یک نظریه خاص یافت؛ بلکه در حقیقت، تعریف شخصیّت به نوع نظریهٔ هر دانشمند بستگی دارد. همین برداشتهای متفاوت از مفهوم شخصیّت، به وضوح نشان می‌دهد که با گذشت زمان، معنای شخصیت از مفهوم اولیّه آن که تصویری ظاهری و اجتماعی بود، بسیار گسترده‌تر شده است. (شاملو، 1390) اکنون به توضیحات تکمیلی مفاهیم ذکر شده می‌پردازیم.

تعریف شخصیّت:

از نظر ریشه شناسی، کلمهٔ شخصیّت[1] از ریشه لاتین پرسونا گرفته شده است که به معنای ماسکی بوده که در یونان و روم قدیم، بازیگران تئاتر بر چهره می‌گذاشتند. این تعبیر تلویحاً اشاره به این مطلب دارد که شخصیّت هر کس، ماسکی است که او بر چهره خود میزند تا وجه تمیز او از دیگران باشد. (کریمی، 1374،). دریک تعریف جامع از شخصیّت می‌توان گفت: «شخصیّت عبارت است از «مجموعه سازمان یافته و واحدی متشکل از خصوصیّات نسبتاً ثابت و پایدار  که بر روی هم، یک فرد را از افراد دیگر متمایز می‌سازد». (شاملو، 1390) در تعریفی دیگر، هیلگارد[2]شخصیّت را «الگوهای رفتار و شیوه‌های تفکّر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می‌کند» تعریف کرده است (یاراحمدی خراسانی،1386).

پیشینه تعاریف شخصیت

دو روان شناس به نامهای آلپورت و اوردبرت در دهه 1930 با استفاده از لغت نامه‌ای بزرگ فهرستی جامع از صفاتی که تمام، یا دستکم اکثر ویژگی‌های مهم و متمایز کننده افراد در زندگی روزمره تهیه کردند و به حدود هجده هزار واژه دست یافتند که رفتار را به نوعی توصیف می‌کرد. این تعداد نزدیک به 5% از واژگان زبان انگلیسی را تشکیل می‌داد. سپس با حذف واژه‌های مبهم و مترادف این فهرست را به حدود 4500 اصطلاح تقلیل دادند و سرانجام آن را در قالب زیرمجموعه‌هایی سازماندهی کردند که به لحاظ روان شناختی معنادار بود.

پژوهشگران بعدی با استفاده از این اصطلاحات وصفی شخصیت افراد را درجه بندی کردند. آن‌ها از همسالان آشنای فرد می‌خواستند که هر صفت را در مورد او درجه بندی کنند. مثلاً از یکی از آن‌ها می‌خواستند درجه صمیمیت فرد را بر اساس یک مقیاس هفت درجه ای – از کاملاً صمیمی تا کاملاً غیرصمیمی – تعیین کند. نام این گونه مقیاس‌ها ،اغلب از دو صفت متضاد تشکیل می‌شد. از خود افراد هم می‌خواستند که خود را بر اساس آن مقیاس‌ها درجه بندی کنند.

ریموند کتل (1957-1966) ،نخست با ادغام برخی اقلام از فهرست آلپورت- اودبرت آن را به 200 صفت تقلیل داد و بعد از افراد و همسالانشان خواست که آن‌ها را درجه بندی کنند. سپس با استفاده تحلیل عاملی تعیین کرد که الگوی همبستگی میان صفاتی که هر یک به درجه ای در فرد وجود دارد،با چند عامل شخصیتی زیربنایی قابل توضیح است. او با این تحلیل به 16 عامل رسید. همین روش را روان شناس انگلیسی به نام آیزنگ به کار گرفت و به 2 عامل شخصیتی رسید: درون گرایی و برون گرایی، که نخستین بار کارل یونگ روانکاو شناسایی کرده بود. «بی ثباتی – ثبات هیجانی» که آن را روان نژندگرایی (نوروتیزم) خواند.

درون‌گرایی و برون‌گرایی عبارت‌اند از میزان سمت گیری اساسی فرد، به درون خود یا به جهان بیرون. قطب درون‌گرا شامل افرادی خجالتی می‌شود که ترجیح می‌دهند به تنهایی کار کنند و به ویژه وقتی که دچار فشار هیجانی یا تعارض می‌شوند، دوست دارند سر در لاک خود ببرند. قطب برون‌گرا نیز شامل افرادی معاشرتی است که، ترجیح می‌دهند به مشاغلی بپردازند که امکان کار مستقیم با دیگران را برایشان فراهم کند و در مواقع فشار روانی به جست و جوی همراه و کمک بر می‌آیند. حال این سؤال مطرح می‌شود که تعداد عوامل پایه ای شخصیت چند تاست؟ حتی با روش تحلیل دقیقی نظیر تحلیل عاملی هم نمی‌توان جواب قاطعی داد. چنان که کتل به 16 عامل و آیزنگ به 3-2 عامل دست یافت. محققان دیگر هم هر کدام به اعداد دیگری می‌رسند.

بخشی از این تفاوت‌ها از آن رو وجود دارد که از روش‌های مختلف در تحلیل عاملی استفاده می‌کنند. اما اکثر اختلاف‌ها در اختلاف سلایق ریشه دارد. پژوهشگری که به توصیفی تمایز یافته تر یا دارای جزئیات بیشتر راغب است، عوامل را بر اساس معیارهای محدودتری در نظر می‌گیرد و در نتیجه به عوامل بیشتری قائل می‌شود. استدلالش هم این است که اگر برخی از آن‌ها را در هم ادغام کند، تمایزهای مهمی نادیده می‌ماند. (اتکینسون و همکاران، 1983، ترجمه براهنی و همکاران، 1378).

بر خلاف همه این اختلاف نظرها ،بتدریج بسیاری از پژوهشگران صفات شخصی در مورد 5 بعد صفتی اجماع کردند. این 5 عامل که امروزه «خمسه کبیره» نامیده می‌شود، نخستین بار با تحلیل عامل فهرست آلپورت – اودبرت بدست آمد. اما امروزه از بررسی انواع و اقسام آزمونهای شخصیت نیز همین 5 عامل بدست آمده است.

در مورد بهترین روش و تفسیر این عوامل همچنان اختلاف نظر وجود دارد ولی یک روش معقول برای تلخیص آن‌ها استفاده از واژه باروت است: برون گرایی_ اشتیاق برای تجارب تازه _ روان نژندگرایی_ وجدان گرایی_ توافق پذیری .به نظر بسیاری از روان شناسان شخصیت، کشف و معتبر شناخته شدن این خمسه کبیر نقطه عطف بزرگی در روان شناسی شخصیت در دوران معاصر به شمار می‌رود (اتکینسون و همکاران، 1983، ترجمه براهنی و همکاران، 1378).

 

نظریه‌های شخصیت

مکتب روان پویایی[3]

الف) روانکاوی (پسیکوآنالیز)[4] فروید:

مکتب روانکاوی در قرن بیستم، یکی از مکاتب روانشناسی شناخته شده بود. این مکتب برای روشن کردن ابعاد گستردهٔ روان انسان، نه تنها به صورت بخشی از نظریه و روش علمی در بررسی رفتار انسان درآمده بلکه به نحوی بسیار دامنه دار و پایدار، بر فرهنگ‌ها و اجتماعات موجود بشری تأثیرگذاشته است. به طور کلّی از نظر اکثر دانشمندان، اوّلین نظریّهٔ جامع روانی در تاریخ علوم به روانپزشک اتریشی و مؤسس این مکتب، زیگموند فروید، تعلّق دارد. از دیدگاه فروید، روان یا شخصیّت انسان به مثابه تکّه یخ قطبی بسیار بزرگی است که تنها قسمت کوچکی از آن آشکار است؛ این قسمت سطح آگاه را تشکیل می‌دهد. بخش عمدهٔ دیگر آن، زیر آب است که ناخودآگاه[5] را تشکیل می‌دهد. بخش ناخودآگاه، جهان گسترده ای از خواسته‌ها، تمایلات، انگیزه‌ها و عقاید سرکوب شده است که انسان از آن آگاهی ندارد. در حقیقت تعیین کنندهٔ اصلی رفتارهای بشر، همین عوامل ناخودآگاه او هستند که از سه قسمت عمده تشکیل می‌شوند:

نهاد[6]، خود[7]، فرا خود[8]: از نظر فروید، رفتار یا روان یا شخصیّت انسان همیشه محصول ارتباط متقابل متعامل و یا متعارض این سه عامل است. (شاملو، 1390) اساس نظریهٔ روانکاوی که متأثر از علوم بشدّت علّی و عینی فیزیک و فیزیولوژی در قرن نوزدهم اروپا بود، بر فرضیّهٔ صرفه جویی نیرو[9] استوار است. براساس این فرضیّه، انرژی از شکلی به شکل دیگر تغییر می‌کند ولی هیچگاه مقدار خود را در طبیعت از دست نمی‌دهد؛ یعنی انرژی روانی[10]از انرژی جسمی به وجود می‌آید و برعکس. (شاملو، 1390)

ب) روانشناسی تحلیلی[11] یونگ:

کارل گوستاویونگ مهم‌ترین شاگرد و همکار فروید بود و مدّت 60 سال از زندگی خود را صرف شناختن روان پیچیدهٔ انسان و شیوه‌های برطرف کردن مشکلات آن کرد. در حال حاضر، از او به عنوان یکی از بزرگ‌ترین متفکران مسائل روانی در قرن بیستم میلادی نام می‌برند. یونگ شخصیت هر فرد را محصول تاریخ قرون و اعصار اجداد او می‌داند. به نظر او شخصیّت انسان امروزی، براساس تجارب جمعی و تصاعدی نسل‌های گذشته و حتّی انسان‌های اولیّه شکل گرفته است. مبنای شخصیّت، قدیمی، ابتدایی، فطری، ناخودآگاه و احیاناً جهان شمول است. اهمیّتی که یونگ برای گذشتهٔ نژادی و تاریخی شخصیّت فرد قائل بود، باعث شد که بیش از هر روان شناس دیگری به مطالعهٔ اسطوره‌ها، مذاهب، سمبول های قدیمی، آداب و رسوم و عقایدانسان های اولیه بپردازد و برای آن‌ها همان قدر اهمیّت قائل شود که برای خواب‌ها، تخیّلات و هذیان‌های پسیکوتیک قائل است. (شاملو، 1390، ص 46). به نظر یونگ، شخصیّت از چند سیستم جدا امّا مربوط به هم تشکیل شده است. مهم‌ترین این سیستم‌ها عبارت‌اند از: ایگو؛ ناخودآگاه شخصی و عقده‌های آن، ناخوآگاه جمعی و آرکی تایپ‌های آن، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه. در نظریه یونگ، مفهوم خویشتن[12]، محور اساسی تمام شخصیّت است. (شاملو، 1390)

یونگ اساس نظریه روان پویایی خود را بر پایه دو اصل استوار ساخته است: یکی اصل جا به جایی نیرو[13] و دیگری اصل هم ترازی نیرو[14]. (شاملو، 1390)

ج) روانشناسی «خود»[15]، تکامل نظریه روانکاوی:

براساس نظریه فروید، هوش فطری انسان و تفسیر و تعبیر مختارانه و منحصر به فردی که هر انسانی از زندگی به عمل بیاورد، نادیده گرفته می‌شود و دقیقاً از همین جاست که نقش «روان شناسان خود[16]» اهمیّت پیدا می‌کند.

از جمله افرادی که برای نقش «خود» در ساختار شخصیّت انسان اهمیّت ویژه ای قائل شد، آنا فروید دختر فروید بود. وی کورکورانه ازنظری‌ات پدرش تبعیّت نکرد بلکه با اعمال خلاقیّت، برخی ازنظریه های زیگموند فروید را تغییر داد و دیدگاه‌های جدیدی ارائه کرد. اندیشمند دیگری که در این حوزه فعّال بود، هارتمَن[17] بود و او را می‌توان پدر مستقیم و فعّال روانشناسی خود دانست. در نظریه هارتمن، خود ضعیفی که از سوی فروید ارائه شده بود به یک خود نسبتاً مستقل و قوی تبدیل شده است که، محور اصلی کوشش‌های انسان برای ایجاد زندگی پربار و خوشایند در ارتباط با انسان‌های دیگر است. (شاملو، 1390).

 

د) نظریه روانی اجتماعی اریکسون[18]:

اریکسون یکی از روانکاوانی است که معمولاً به «روان شناس خود» معروف‌اند. این گروه از روان شناسان برای فعالیت و کارکرد ایگو که به فارسی «خود» ترجمه شده، اهمیّت زیادتری قائل‌اند. وی معتقد بود که پدیده‌های روانی را تنها در سایه ارتباط متقابل بین عوامل زیستی با پارامترهای اجتماعی، روانی، رفتاری و حتی تجارب شخصی می‌توان به درستی شناخت. در میان نظریات اریکسون، نظریهٔ «مراحل هشتگانه زندگی[19]» از همه جالب‌تر و ابتکاری‌تر بوده و اهمیت زیادی نیز دارد. در این نظریه، اریکسون در پی آن است تا نقش فرهنگ را در تکامل و رشد شخصیّت نشان دهد. او برای شناخت مسائل مهمی که انسان در رابطه باخود و جهان با آن‌ها روبروست، بینش جدیدی عرضه می‌کند. (شاملو، 1390) مراحل هشتگانه رشد از دید اریکسون عبارت‌اند از: 1- طفولیت 2- اوان کودکی 3- سن بازی  4- سن مدرسه 5- نوجوانی   6- جوانی  7- میانه سالی  8- پختگی. اگر چه اریکسون اعتقاد دارد  که هشت مرحله رشد، جهان شمول‌اند و شامل همه انسان‌ها می‌شوند، لیکن به این موضوع نیز اذعان دارد که در نحوه برخورد هر فردبا مسایلی که در هر مرحله، به وجود می‌آیند و در حل آن‌ها، تفاوت‌های فرهنگی تأثیر عمده ای دارند(شاملو، 1390).

مکتب روان شناسی و روان پزشکی اجتماعی (نظریه پویایی روانی اجتماعی رفتار انسان):

پیروان مکتب روانشناسی اجتماعی تحت تأثیر علوم اجتماعی[20] جدید و به خصوص مردم شناسی[21]، به این نتیجه رسیدند که، فرد انسان عمدتاً محصول اجتماعی است که در آن زندگی می‌کند. یعنی شخصیّت انسان بیشتر از عوامل بیولوژیک، بوسیله عوامل و نیروهای اجتماعی شکل می‌گیرد. تعدادی از مهم‌ترین این اندیشمندان عبارت‌اند از: آلفرد آدلر، هری استاک سالیون، کارن هورنای، اریک فرام.

 

 

نظریه آلفردآدلر[22] :

روان پزشک اتریشی که اورا می‌توان به حق، پدر نهضت جدید روانشناسی اجتماعی درروانکاوی دانست، و اساس نظریه اوبر این است که انسان در اصل به وسیلهٔ عوامل اجتماعی برانگیخته می‌شود ونه عوامل بیولوژیک. همچنین اینکه انگیزهٔ انسانی رفتار بشر، جستجو برای قدرت است.

نظریهٔ سالیون[23]:

بر طبق نظریهٔ مشهور او یعنی «نظریه روان پزشکی بین فردی»، شخصیّت انسان از الگوهای نسبتاً ثابت و مداوم و از روابط تکراری «بین فردی» تشکیل می‌شود. این روابط، درهر فرد مجموعه خاصی را در بر می‌گیرد و در تمام عمر استمرار می‌یابد.

نظریه کارن هورنای[24] :

طبق تحقیقات وی، انگیزه اصلی رفتار انسان، احساس امنیّت[25] است. اگر فرد در رابطه با اجتماع و به خصوص کودک در رابطه با خانواده احساس امنیّت خود را از دست بدهد، به اضطراب اساسی[26] دچار می‌شود.

نظریه اریک فروم[27] :

وی نظریه پرداز شخصیّت در مارکسیسم است. او نظریات مارکس و فروید را در زمینه شخصیّت با هم مقایسه کرد و تفاوت‌های آن‌ها را بیان داشت. او مکتب خود را «انسان گرایی دیالکتیکی» نامید. اساس نظریه فرام درباره انسان عصر ما، این است که بشر احساس تنهایی و انزوایی شدید می‌کند زیرا از طبیعت و سایر انسان‌ها بریده شده است. اساس شناخت روان انسان، تجزیه و تحلیل احتیاجات اوست که از شرایط زیستی او سرچشمه می‌گیرند. این احتیاجات پنج گانه  عبارت‌اند از: 1- احتیاج به ارتباط داشتن 2- احتیاج به سرآمد بودن  3- احتیاج به ریشه داشتن 4- احتیاج به احساس هویّت 5- احتیاج به داشتن قالب روانی (شاملو، 1390).

مکتب رفتارگرایی[28] :

اگر مکتب رفتارگرایی، جامع‌ترین مکتب روانشناسی به حساب نیاید، به طور قطع علمی‌ترین آن‌ها محسوب می‌شود. زیرا ریشه در آزمایشگاه دارد و از لحاظ روش پژوهش، با سایر علوم طبیعی شباهت بسیار نزدیکی دارد. طرفداران این مکتب، براساس این پشتوانه آزمایشی و علمی، سعی کرده‌اند اکتشافات و نظریات خود را تا حد ممکن بر پایه ای دقیق، روشن و استوار  بیان کنند که قابل آزمایش، قابل تکرار و قابل پیش بینی باشد یعنی همان ویژگیها که از خصوصیات علوم طبیعی هستند. (شاملو، 1390) این مکتب براساس مفاهیم یادگیریبیان شده و بانیان اصلی آن فیزیولوژیست معروف روسی ایوان پاولف[29] و روان شناس آمریکایی جان واتسن[30] بوده‌اند. این دو پایه گذار اصلی نظریه یادگیری شرطی هستند. مفهوم اصلی در این نظریه، عادت[31] است که در اثر ارتباط  بین محرک خارجی[32] و پاسخ[33] به آن به وجود می‌آید.

 

 

 

نظریه یادگیری عاملی اسکینر[34]:

وی نظریه خود را «یادگیری وسیله ای[35]» یا «شرطی شدن عامل[36]» نامید و طبق این نظریه فرد موجودی فعال تلّقی می‌شود که نه تنها تحت کنترل محیط قرار می‌گیرد بلکه روی محیط خود «عمل می‌کند» و آن را تحت کنترل در می‌آورد.

نظریهٔ یادگیری اجتماعی، شناختی رفتاری آلبرت بندورا[37] :

وی معتقد بود که فعالیت‌های روانی انسان را می‌توان براساس مطالعه در زمینه ارتباط مستمر، مداوم و متقابل بین عوامل محیطی، واکنش‌های رفتاری و خصوصیات شناختی، روشن ساخت. وی معتقد است که یادگیری مشاهدهای فرآیندی شناختی و سازنده و خلّاق است و نه امری صرفاً ماشینی، تقلید و تبعیتی کورکورانه از عوامل محیطی. وی چهار عنصر اصلی یادگیری را به شرح ذیل بیان کرد: 1- فرآیندهای توجه کردن 2- فرآیندهای انگیزشی 3- فرآیندهای یادآوری 4- فرآیندهای تولید مجدد حرکت (شاملو، 1390).

مکتب کُل گرایی (گشتالت[38]): کورت گلداشتاین در زمان جنگ جهانی اول روی سربازانی که آسیب مغزی دیده و دچار اختلالات رفتار و تکلّم شده بودند، مطالعات زیادی انجام داد و به این نتیجه رسید که موجود زنده همیشه به شکلی واحد و به عنوان یک هیئت کل رفتار می‌کند، نه به صورت یک سلسله رفتارهای جدا و مستقل از یکدیگر؛ زیرا تن و روان، جدا و مستقل و متفاوت از هم نیستند و بین اعضا و دستگاه‌های مختلف یک موجود زنده، وحدت کامل وجود دارد که ناشی از کارکرد تمام ارگانیسم او می‌باشد. در نظریه ارگانیسمیک، غالباً از اصول مکتب گشتالت استفاده می‌شود و از این جهت با نظریه کورت لوین، روان شناس بزرگ گشتالتی، شباهت‌های زیادی داردروان شناسان بالینی به شناخت تمامی وجود انسان علاقه دارند و به این علّت، به نظریه ارگانیسمیک بیشتر توجه می‌کنند؛ درست به عکس روان شناسان تجربی که به خصوصیّات و واکنش‌های مجزّا و جداگانه انسان توجه می‌کنند. (شاملو، 1390).

مکتب انسان گرایی[39]:

همان طور که در توضیحات قبلی ذکر شد در قرن بیستم سه نهضت یا انقلاب فکری اساسی در روانشناسی رخ داد که چهره این علم را دگرگون ساخت. این سه نهضت عبارت بودند از: روانکاوی، رفتارگرایی، انسان گرایی. ازدیدگاه روانکاوی، انسان مخلوق غرایز و کشمکش‌های درونی خود است. از دید رفتارگرایان، محیط انسان را می‌سازد. از دیدگاه انسان گرایان طبیعت انسان در اصل خوب و قابل احترام است و در صورتی که محیط به او اجازه دهد، به شکوفا ساختن و برآوردن استعدادها و گنجایش‌های درونی خود گرایش دارد (شاملو، 1390).

نظریه آبراهام مازلو[40]:

آبراهام مازلو یکی از پایه گذاران و شاید پرنفوذترین روان شناس انسان گرا در زمان معاصر بود. وی معتقد بود طبیعت انسان ساختمانی روانی دارد، شبیه به ساختمان جسم او لذا روان نیز دارای احتیاجات، تمایلات، استعدادها و گرایش‌هایی است که براساس وراثت تعیین می‌شوند. وی درنظریات خود درباره انگیزش رفتار انسان، معتقد است که نیازهای بشر بر دو گونه است: یکی احتیاجات اساسی[41]مانند گرسنگی، محبّت، امنیّت، و از این قبیل و دسته دیگر احتیاجات ماورای جسمی (متعالی[42]) هستند که عبارت‌اند از: عدالت، خوبی، زیبایی و امثال این‌ها. (شاملو، 1390)

نظریه کارل راجرز:

روش کار او پدیدار شناسی[43] و دیدگاهش انسان گرایی است. روش پدیدارشناسی راجرز بر ادراک، احساس، خودشکوفایی، مفهوم خویشتن، تکامل شخصیت در دوره‌های بالاتر از دروان کودکی و تغییرات مداوم شخصیت تکیه می‌کند. (شاملو، 1390)

مکتب هستی گرایی[44]

طبق گفته های نظریه پردازان این مکتب، هستی گرایی یک علم عینی است که با روش تحلیل پدیداری، درباره هستی انسان مطالعه می‌کند. روش پدیدارشناسی عبارت است از توصیف تجارب در حال حاضر هر فرد. هدف این روش، فهمیدن، روشن کردن و شناختن رفتارهای فرد است؛ البته به همان نحوی که فرد آن‌ها را در این لحظه و این مکان درک و تجربه می‌کند. به نظر هستی گرایان، در مورد هستی انسان نمی‌توان از علّت و معلول صحبت کرد زیرا به طور کلّی، قرض گرفتن مفهوم علیّت[45] از علوم فیزیکی و به کار گرفتن آن در روانشناسی غلط است، فلذا در روانشناسی برای تحقیق و مطالعه باید از روش خاص خودش مانند پدیدارشناسی و مفاهیمی مانند بودن، نحوه زیستن، و امثالهم استفاده کرد. مکتب هستی گرایی، در رفتار انسان علیّت را نمی‌پذیرد، دوگانگی روان و بدن را قبول ندارد و انسان را جدا از محیطش نمی‌بیند همچنین از دید این مکتب، انسان نه بازیچهٔ محیط و نه مخلوق غرایز و انگیزه‌های درون بلکه موجودی است که آزادی انتخاب[46] دارد و فقط مسئول هستی خود است. علیرغم تمام انتقاداتی که بر مکتب روانشناسی هستی گرایی وارد شده است، طبق گفته  هال ولیندزی، این نکته را باید در نظر گرفت که این مکتب، حداقل یک خدمت بزرگ به روانشناسی کرده است و آن نجات روانشناسی از دریای آشفتهٔ نظریاتی است که انسان را از واقعیت وجود خود دور می‌کند. این مکتب را چنانکه هست و چنانکه زندگی می‌کند، به واقعیّات هستی و زندگی اش بازگردانده است (شاملو، 1390).

[1] Personality

[2]Hilgard

[3]psychodynamics

[4] psychoanalysis

[5]unconscious

[6]id

[7]ego

[8]superego

[9]conservation of energy

[10]psychic energy

[11]analytic psychology

[12]self

[13]equivalence

[14]entropy

[15]ego psycholog

[16]ego pyshologists

[17] Hartmann

[18] Erickson

[19]Eight Ages of man

[20]social sciences

[21]an thropology

[22] Adler

[23] Sal[van

[24] Horna[n

[25]security

[26]basic anxiety

[27] From

[28]behaviorism

[29] Pavlov

[30] Watson

[31]habit

[32]Stimulus

[33]response

[34] Skiner

[35]operant conditioning

[36]instrumental learning

[37] Bandora

[38]Gestalt

[39]Humsnisticpsychology

[40] Maslow

[41]basic needs

[42]metaneeds

[43]phenomenology

[44]Existentialism

[45]causality

[46]freedom tochooce

این نوشته در مقالات و پایان نامه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.